تبلیغات
غروب بهانه ایست...


























غروب بهانه ایست...

take life with a grain of salt,a slice of lime,and a shot of tequila

japaneese attitude for work :

if one can do it , i can do it

if no one can do it , i must do it

middle eastern attitude:

wallahi if one can do it , let him do it

if no one can do it , ya habibi how can i do it?


نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 12:03 ق.ظ توسط T&T نظرات |


فقط میخوام بگم قدر سلامتیتون رو بدونید!
هیچی بیشتر از سلامتی ارزش نداره!
هر روز خدارو برای اینكه سالمین شكر كنید...
و اگه برای كسی می خواین دعا كنین حتما سلامتی تو تاپ لیستتون باشه...


نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 01:01 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 و امروز هم امد....

پر از لحظه های خاطره انگیز....

و باز هم....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390 ساعت 11:40 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 

صبورانه در انتظار زمان بمان ! هر چیز در زمان خودش رخ می دهد...

باغبان حتی اگر باغش را غرق اب هم کند ،

درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...


نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 10:57 ق.ظ توسط T&T نظرات |

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه 

که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان 

شبیه مشروب دستشان لبریز است 

...خوشحالشان میشوم 

آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم 

دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که 

در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت

...به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم 

شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد 

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود 

دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند 

...و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند 

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد 

برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که 

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و 

دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت 

برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند 

و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند

یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش 

دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ...

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت 

و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم 

دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی 

آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد 

برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم

زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان 

به تمام الگانس ها پز میدادیم 

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم 

تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....

هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را 

با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج 

هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،

درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،

قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم 

...هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم 

 هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم 

تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد : 

" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ " 

...هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد 

هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود 

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر 

...لذتش بر نیامده 

 

...باید رفتنم را به عقب بیندازم

من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند

هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد 

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد 

هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای 

داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند 

آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم 

...دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم 










نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 11:39 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 

و تو همچنان که بودی...


نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 12:30 ق.ظ توسط T&T نظرات |

سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:

 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 
دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…
 
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 
 و نخندم اصلا
 
تا بترسند از من
 
و حسابی ببرند…
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...
 

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 

اولی کامل بود،
 
دومی بدخط بود بر سرش داد زدم...
 
سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!!
 
 صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر
 
مشق حسن گم شده بود این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی
 
بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر
 
من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما
 
نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم
 
بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او
 
تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله
 
سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید... مثل شخصی آرام،
 
بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک
 
میز،کنار دیوار،
 
دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش،
 
دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم،
 
عالی و خوش خط بود غرق در شرم و
 
خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم
 
آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی
 
گروید …..
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی
 
مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل
 
نگران،
 
منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه
 
ای یا گله ای،
 
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ
 
سلام،
 
گفت : لطفی بکنید،
 
و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی
 
شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا
 
وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین
 
افتاده
 
بچه ی سر به هوا،
 
یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر
 
ابرو وکنارچشمش،
 
متورم شده است درد سختی دارد،
 
می بریمش دکتر
 
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه
 
و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک
 
آن کودک خرد وکوچک این چنین درس
 
بزرگی می داد بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به
 
پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به
 
سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و
 
نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام ….
 
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی
 
نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
 
عصبانی باشم با محبت شاید،
 
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز... 
        
  با خشونت هرگز...

                 
  با خشونت هرگز...

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 11:54 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 

زندگی می کنند...

میمیرند و می روند...

اما فاجعه زندگی تو وقتی اغاز می شود که کسی می رود اما نمی میرد...

می ماند اما نبودنش در بودن تو چنان ته نشین می شود

که می میری در حالیکه زنده ای...


نوشته شده در جمعه 29 مهر 1390 ساعت 11:22 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 

اگه کسی یه سایت خوب برای لباسای مجلسی می شناسه ممنون میشم بگه!


نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 08:05 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 

بهترین اشخاص کسانی هستند

که اگر از ان ها تعریف کردید خجل شوند

و اگر بد گفتید سکوت کنند...

 

جبران خلیل جبران


نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1390 ساعت 11:08 ب.ظ توسط T&T نظرات |

اولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت.
هروقت موقع زنگ تفریح توی ‏زمین بازی مدرسه‌ی روستایی که در آن درس می‌خواندیم، دنبالش می‌کردم، طره‌های بلند مویش بالا و پایین می‌رفت و توی هوا ‏می‌رقصید.
ما هفت سال‌مان بود و دوشیزه بریج مواظب‌مان بود و برای کوچک‌ترین تخلف، کشیده‌ای توی صورت‌مان می‌زد. ‏ به چشم من، دوریس، جذاب‌ترین دختر کلاس بود. کلاس ما ترکیبی ‏بود از دانش‌آموزان کلاس اول و دوم و من به شیوه‌ی هیجان‌انگیز یک ‏پسربچه‌ی عاشق، دلش را بردم.
رقابت بین پسرها برای محبت به دوریس شدید بود. اما من نترس و جسور بودم و عاقبت هم پاداش ‏سرسختی‌ام را گرفتم. ‏  
در یک روز لطیف بهاری توی حیاط مدرسه یک نشانه‌ی فلزی ‏پیدا کردم. احتمالاً یک نشانه‌ی انتخاباتی بود.
سطح رویی‌اش هنوز ‏براق و صاف بود، اما پشتش داشت زنگ می‌زد. با اندک تردیدی ‏تصمیم گرفتم این گنج نویافته را به عنوان یادگار عشق به دوریس تقدیم کنم.
موقعی که نشانه را، از روی براقش، کف دستم گذاشتم و تقدیم کردم دیدم که خیلی خوشش آمد. چشمان سیاهش برق زد و به سرعت آن را از دستم گرفت.
بعد، کلماتی به یادماندنی به ‏زبان آورد. صاف توی چشمانم نگاه کرد و با لحنی پرابهت گفت:  «الوین، اگر می‌خواهی من دوست دخترت باشم، از این به بعد هر چیزی را که پیدا می‌کنی باید به من بدهی.»  
‏یادم می‌آید که این موضوع به شدت ذهنم را درگیر کرد. در سال 1935 پیدا کردن یک پنی هم برای بچه‌ای به سن من و شرایط زندگی‌مان، خوش‌اقبالی به حساب می‌آمد،
حالا اگر یک چیز واقعاً ‏مهم مثلاً یک پنج‌سنتی پیدا می‌کردم چه می‌شد؟ می‌توانستم آن را از دوریس مخفی کنم یا می‌توانستم به او بگویم که یک سکه‌ی تک سنتی پیدا کردم
و چهار سنت دیگر را برای خودم نگه دارم؟ آیا دوریس همین قرار را با رقبای دیگر من هم گذاشته است؟ این‌طوری ‏او ثروتمندترین دختر مدرسه می‌شد.
‏وقتی به همه‌ی این سؤالات فکر کردم از احترامی که نسبت به دوریس قائل بودم کاسته شد. اگر پنجاه درصد می‌خواست، معقول‌تر به نظر می‌رسید؛
اما تقاضای مستبدانه‌اش برای داشتن همه چیز - آن هم در ابتدای دوستی‌مان - همه‌ی تصوراتم را خراب کرد.  ‏پس دوریس، هر جای دنیا که هستی و هرچه که شدی، باید به خاطر اولین درسی که در عشق به من دادی از تو تشکر کنم
و مهم‌تر از آن به خاطر این‌که به من آموختی تعادل دشوار میان عشق و پول را چه‌طور حفظ کنم.
ضمناً دلم می‌خواهد بدانی که همیشه توی خواب‌های کوتاهم توی حیاط مدرسه دنبالت می‌دوم تا دستم را توی موهای فر مشکی مواجت فرو کنم.
 
اسپارتا، نیوجرسی
برگرفته از كتاب: استر، پل؛ داستان‌های واقعی از زندگی آمریكایی؛
برگردان مهسا ملك مرزبان؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر افق 1387.


نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور 1390 ساعت 09:41 ب.ظ توسط T&T نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور 1390 ساعت 05:25 ب.ظ توسط T&T نظرات |

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی ...

نترس گردوی کوچک،

انچه سیاه می شود روی تو نیست!

دست انهاست...

 


نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1390 ساعت 03:55 ب.ظ توسط T&T نظرات |

دوستان من مثل گندمند!

یعنی یک دنیا برکت و نعمت ،

نبودشان قحطی و گرسنگی ست ،

و من چه خوشبختم که زردی خوشه های گندم اطرافم موج می زند...

 


نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور 1390 ساعت 09:42 ب.ظ توسط T&T نظرات |

 

به انان که با عشق و علم ایستاده اند تا آلام را التیام بخشند!

روزتان مبارک


نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 10:34 ق.ظ توسط T&T نظرات |

خدایا

گاهی تو را بزرگ میبینم گاهی کوچک ،

این تو نیستی که بزرگ میشوی و کوچک !

این منم که گاه نزدیک میشوم گاه دور...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 09:56 ق.ظ توسط T&T نظرات |

روزگارا ، تو اگر سخت به من می گیری،

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست .

گر چه دلگیر تر از دیروزم ، گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند ،

لیک باور دارم ، دلخوشی ها کم نیست!


توجه : این نوشته وصف الحال نیست !


نوشته شده در شنبه 29 مرداد 1390 ساعت 09:34 ق.ظ توسط T&T نظرات |

 

مهربانیت از دور چه نزدیک است و عجیب حس می کنم که جغرافیا ، دروغ محض تاریخ است...

 


به نظرم خیلی جمله قشنگیه...امیدوارم تکراری نباشه براتون!


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 11:45 ب.ظ توسط T&T نظرات |

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
  یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
 بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
 
 
 جی آنه ویلیس

 

نوشته شده در سه شنبه 28 تیر 1390 ساعت 10:41 ب.ظ توسط T&T نظرات |

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد

گفت:سقف قفست شکسته! چرا پرواز نمی کنی!!!؟؟؟؟


نوشته شده در دوشنبه 20 تیر 1390 ساعت 10:19 ب.ظ توسط T&T نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak